خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
106
أخلاق الأشراف ( فارسى )
عشوه « 1 » و دشنام فاحش « 2 » و گواهى به دروغ آن بر زبان راند ؛ اگر ديگرى را بدان مضرّتى باشد يا ديگرى را خانه خراب شود بدان التفات نبايد كرد ، و خاطر از اين معنى خوش بايد داشت . هرچه ترا خوش آيد مىكن و مىگوى ؛ هر كسى را كه دلت مىخواهد
--> - قَدَت گفتم كه شمشاد است ، بس خجلت ببار آورد * كه اين نسبت چرا كرديم و اين بُهتان چرا گُفتيم - و فرق آن با غيبت در اينست كه در بهتان نسبتى كه به كسى مىدهند دروغ است و اصلى ندارد ؛ ولى در غيبت ، نسبت دروغ نيست و ليكن مغتاب عنه يعنى شخص غيبت شده از ذكر آن نسبت كراهيت دارد . الغيبة ( بالكسر ) ان تذكر اخاك بما تكرهه فان كان فيه فقد اغتبته و ان لم يكن فيه فقد بهتّه اى قلت له ما لم يفعله ( جرحانى ، تعريفات ، 143 ) . در حديث آمده است ( ابن عبد ربّه ، العقد الفريد ، 2 / 334 - احمد امين ) : « اذا قلت للرّجل ما فيه فقد اغتبته ، و اذا قلت ما ليس فيه فقد بهتّه » ، و پيداست كه بهتان زشتتر و نامردمىتر است و زيان فردى و اجتماعى آن بيشتر . ( 1 ) . عشوه ، در اصل به معنى كار پوشيده كردن ، و مجازا به معنى ناز و فريب و حركت معشوق كه دل عاشق بدان فريفته شود ( مصادر و غياث ) . اين واژه متجاوز از بيست بار در ديوان خواجه حافظ شيرازى آمده ، و روى هم رفته غالبا به معانى مجازى آن به كار رفته است . عشوه ، با افعال دادن ، خريدن ، آوردن ، كردن ، فرمودن ، و خريدن تركيب شده است . اينك سه نمونه ( ديوان ، 240 و 187 و 299 ، قزوينى ) : نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار * عِشوهيى فرماى تا من طبع را موزون كُنم ، و : فكرِ بُلبُل همه آن است كه گُل شَد يارَش * گل در انديشه كه چون عشوه كُند در كارش نوشتهاند بر ايوانِ جَنَّة المأوى * كه هركه عِشوهء دُنيا خريد واى به وِى ( 2 ) . فاحش ، - به صفحهء 95 ، پاورقى شمارهء 1 .